تبليغاتX
غروبستان
 

زلزله

این قدر زل نزن به من

این قدر زله ام نکن

با زلزله ای هفت ریشتری

که چشمت بر می انگیزد درمن

پناهگاهم کو؟

زیر و بم دلم را

در بم که دیدی

آن طاق های بی طاقت

آن کنگره های کم آورده

آوار شعرهای من بود

که زمین بیرون داد

این قدر زل نزن

این قدر زله ام نکن

 که زمین

تاب زلزله ای دیگر را ندارد


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 18:41 موضوع | لینک ثابت


جنازه

کار من از این کارها گذشت

به من نگو که بمیرم

حالا که تو را ندارم

انگار سال هاست مرده ام

و بر جنازه ی خود راه می روم

من من نیستم

جنازه ای هستم

که به دنبال تابوتی مناسب

جنگل های جهان را اره می کند

به من نگو ...


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت


باران

چشمانت را پرت می کنی

آنجا که حواس من است

و ابری گل می شود

به گوشه ی  جمال آسمان

یعنی دلم

زود است که باران بگیرد

و شعرهای خیس من

آفتابی شوند

آبی من

چه پرتابی بود!


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 17:33 موضوع | لینک ثابت


ساحل امروز

می جویمت بر ساحل امروز  در دور دست مبهم فردا

شیرین تر از رویای یک طوفان در خاطرات شور دریاها

از شورش امواج بی ساحل دریانوردان قصه ها دارند

اما بر این باور که طوفان را دستی فراتر می کند برپا

هر ناخدا افسانه ای پرداخت  بر بادها کشتی به آب انداخت

در منزل اول  فرود آورد پشت نهنگی سهمگین ما را

می ترسم از روزی که می آید روزی که دریا چشم بگشاید

رویای طوفان را ببیند غرق در خیزش طوفان رویاها

گیرم که از طوفان گریزی نیست  با خواب کهف  ما که چیزی نیست

طوفان جهان را هم که بردارد سر بر نمی داریم تا فردا

بسیار طوفان آمد و رفته است دریا همان دریای دیروز است

دریایی دریا به طوفان نیست دریاب دریا را به این معنا

هان قاصدک آیا امیدی هست هین داروک کی می رسد باران؟

بر ساحل نزدیک  پیچیده است  بانگ امید و ناله ی  نیما

فردای بی طوفان چه فردایی است !دریا و آرامش؟ معمایی است

می جویمت بر ساحل امروز در دوردست مبهم فردا


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 14:23 موضوع | لینک ثابت


شغاد

یک شب

خستگی ام را

دستی ببر به خنجر

تا انهدام حنجره ام

که این کوچه ی بی زمزمه را بر نمی تابد

راهی  نیست

اینجا که شب شبیه خودش نیست

و سایه ات با تو برابر است

برادران تنی هم

شغاد می شوند

گاهی


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت


امشب

امشب دلی می جویم از آسمان دریا تر

بال و پر پروازی بالاتر از بالاتر

ای آسمان پروا کن بر بال من در وا کن

پروانه ای می آید از باد بی پروا تر

امشب من و شبخوانی با لهجه ای بارانی

هر قدر پویا تر شب نجوای من گویاتر

شب می دود در رگ ها دور از مشام سگ ها

با گرگ ها می رقصد تنهاترین تنهاتر

شب ماندنی شب باقی بامن بمان ای ساقی

ته جرعه ای می خواهم از مرگ روح افزاتر

در خواب بردارم کن با دار بیدارم کن

حال عروجی دارم تا دورتر آنجا تر

امشب صدای مجنون از بیستون می آید

فرهاد و من می خوانیم شیرین تر و لیلا تر

دور از دروغم امشب یعنی فروغم امشب

آزاد چون نیما نه نیماتر از نیماتر

امشب پرازتبریزم از سایه ات لبریزم

ای شمس ناپیدا ، خیز می خواهمت پیداتر

با من بمان در من باش یعنی سراسر من باش

امشب دلی می جویم از آسمان دریاتر


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت


بوی بهار

شعري هم از دختر ده ساله ام گلشن بخوانید:


از این راه تا آن راه
می پیچد بوی گل ها
می پیچد بوی باران
از این راه تا آن راه
می پیچد بوی دل ها
می رسد بوی بهار
از این راه تا آن راه
می رسد بوی خدا


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت


حنجره ی زنگ زده

آوازهای غارت شده ی مرا

چه کسی دیده است؟

چه کسی؟

.....

اینجا

هیچ کس تو را نمی شنود

حتی اگر جستجو را

فانوسی روشن کنی

در روز

هیچ کس تو را ...

اما

یگانه ای کافی است

تا قافیه ی بیت های من شود

و آوازهای غارت شده ی مرا

در گوش درختان تبریزی

با چک چک گنجشکها

پچ پچ کند

و این حنجره ی زنگ زده را

در بازارهای شام و روم  

حراج

پس خوش به حال غزل های من !

که تنها نیستند

حالا که تو هستی .


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت


من و ستاره ها

چرا دلم به دل آسمان ندارد راه

ستاره ها به من امشب نمي كنند نگاه

ستاره اند زماني كه مي رسند به هم

همين كه نوبت من شد كرات سرد و سياه

هزار عشوه براي منجمان بلدند

نمي دهند به اين شاعر پريشان راه

به سر دویدن من با اشاره ای کافی است

چه شعبده است كه از غمزه مي كنند اكراه

نداد پا كه از اين باغ پر كنم دامن

ستاره ها چه دم دست و دست من كوتاه !

نشسته اند خود آن جا ميان خيمه ي نور

نشاند ه اند مرا با خران در اين خرگاه

نه خواب سجده به خود دیده ام نه خواهم دید

که بی گناه مرا پرت کرده اند به چاه

خدا كند كه بيفتد گذاردوست به من

كه امتحان بكنم قصه ي« ز چاه به ماه»

به اين نتيجه رسيدم كه بعد از اين نشوند

ستاره هاي حسود از وجود من آگاه

به مصر عشق سفر مي كنم به پاي خيال

كه بلكه داد عزيزي به اين غريبه پناه

همين كه دور شوم از شما برايم بس

نه بيم گوشه ي زندان نه شوق تخت و كلاه

اسير عشق شدن چاره خلاص من است

قسم به حضرت حافظ كه نيست جز اين راه


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 0:36 موضوع | لینک ثابت


کفر پنجره ها

كافر شدند پنجره هايي كه خسته اند

ديگر به دين منظره هايي كه خسته اند

اين باغ را به رخوت پاييز مي كشد

خميازه هاي كركره هايي كه خسته اند

در گرم گاه ظهر صدا هيچكس نگفت

ناز نفس به زنجره هايي كه خسته اند

گيتار در مسامحه با تار عنكبوت

گل كرد بغض حنجره هايي كه خسته اند

از بس مگس نشسته به گلها كه دور نيست

هجرت كنند شاپره هايي كه خسته اند

با او كه آب و خاك مرا نور وعده داد

بر باد رفته خاطره هايي كه خسته اند

حرفي نزد كه زمزمه ي زندگان شود

جز در سكوت مقبره هايي كه خسته اند

يك خيل در خيال مخدر خمار و او

در بستر مخدره هايي كه خسته اند

ديراست گرچه ، ضامن آهو بيا برس

آخر به داد هوبره هايي كه خسته اند


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:42 موضوع | لینک ثابت


صدا

تقدیم به همه ی معلمان


به شنها رد پا می ماند و بس

عبور موج ها می ماند و بس

صدف آویزه ی گوشش همین است

صدا تنها صدا می ماند و بس

بر این ساحل صدایت مثل دریا

برایم آشنا می ماند و بس

صدایت را اگر از من بگیرند

سکوت نارسا می ماند و بس

صدایم کن صدایت خوب خوب است

و خوبیها به جا می ماند و بس

به یاد شاعران از باغ سوسن

گلی مثل شما می ماند و بس

اگر مردم نمی دانند لادن...

از آنان ادعا می ماند و بس

به نان و آب مشغولند و غافل

در آب و نان گدا می ماند و بس

مرا پرهیز دام ودانه دادی

عقاب اینسان رها می ماند و بس

به من آموختی طوطی نباشم

که از طوطی ادا می ماند و بس

نه بلبل هم که از گل نغمه هایش

دهان غنچه وا می ماند و بس

هما باش و جهان در سایه ی تو

سعادت با هما می ماند و بس

وفادارم به پیمان با تو ای یار

که از یاران وفا می ماند و بس

سرود آب بابایت به گوشم

همیشه خوش نوا می ماند و بس

چه آسان آسمان را بخش کردی

دو دم تقدیر ما می ماند وبس

زبان گفتی به گفتن سرخ باید

اگر سر در هوا می ماند وبس

چـِرا ، تصدیق آدم بودن توست

که حیوان با چـَرا می ماند وبس

کسی درد تو را اینجا ندانست

که صوفی با بلا می ماند وبس

چنین که خشک آمد کشتگاهت

جوی گندم نما می ماند وبس

به قدر زحمتت کاری نکردم

فقط کار دعا می ماند و بس

معلم مثل دریا ساحلش علم

رسیدن را شنا می ماند و بس

اگر آموزگاری شأن علم است

معلم با خدا می ماند و بس


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت


مدرسه ي عشق

چه قدر پيش تو صفرم تو بيستي تو صدي

توکيستي که براي تو نيستم عددي

به حل مسئله ات قد نمي دهد عقلم

چه قدر در صف لاينحلي بلند قدي

هم از انار تو بي بهره ام هم از بادام

از اين دو نوبر باغت به من بده سبدي

من از رياضي تو ارتفاع را بلدم

تو از علوم نگاهم نجوم را بلدي

کجاست مقصد اين رودهاي تاريخي

نشان بده که تو جغرافياي مستندي

غلط نوشته ام املاي خوب بودن را

که افتتاح نکردم به يا علي مددي

چه بود زندگي بي تو زنگ تفريحي

گذشت زودتر از زود و زنگ را تو زدي

در آستانه ي خرداد مرگ مي لرزم

خدا کند که نگيريم نمره هاي بدي

۱۳۷۱


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت


بهار اگررفتنی است

در این شب ِ باتلاق زمان زمین می خورد

به رنگ زالو درنگ خون  یقین می خورد 

تبر که آمد فرود در این هجوم ِ کبود

درخت خم می شود بهار چین می خورد

به اعتماد  تگرگ دراز شد دست مرگ

ببین که بر روی برگ  چه سهمگین می خورد

افق چنان تنگ شد که در عبور از غروب

یکّه سوار شفق سرش به زین می خورد

در این زمین بعد از این گلی نخواهد شکفت

چنین که از زخم باد شکوفه چین می خورد

بهار اگررفتنی است گناه پاییز نیست 

که نیش ماری نهان در آستین می خورد


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 11:32 موضوع | لینک ثابت


غروب 3

راه سکوت کرده است فاصله هاي مانده را

بيت به بيت مي روم اين غزل نخوانده را

بي خبري ست بال من در سفر زوال من

باد به پيش مي برد قاصدک پرانده را

خانه به دوش پرس و جو گيج سراب روبرو

زمزم قصه ها کجاست رود عطش دوانده را؟

ثانيه هاي بي زبان جانب هيچ سو دوان

گرگ غروب در کمين اين رمه ي رمانده را

برگ تگرگ خورده ايم برگ به برگ مرده ايم

تهمت زندگي زديم صبح به شب کشانده را

راه سکوت کرده است ماه سکوت کرده است

شعر تو هم سکوت کن فاصله هاي مانده را


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت


غـــــروب1

غروبِ قشنگي است ستاره شدن را

ســتاره ســتاره، دوباره شدن را

ستاره به سو سو، اشاره به هرسو

ستاره چه گوياست اشاره شدن را!

سياهي و سالوس، فتيله وفانوس

بهانه همين بس شراره شدن را

وزيدن ِ مهتاب: پريدن، من، خواب...

بلاغت ازاين بيش گزاره شدن را؟

مسافر ِ ماهم که مانده ي راهم

پريدم ورفتم هماره شدن را

براي دلِ من نگاهِ تو کافي است

جزيره چه لازم کناره شدن را؟

دراين شبِ اي کاش تو همسفرم باش

شب چه قشنگي است ستاره شدن را!

 


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


ای آدم ها

یارم این دل را دريا مي خواهد

خود را در دريا تنها مي خواهد

می گوید با من دل را دریا کن

زیرا هر لفظي معنا مي خواهد

گیرم دریا شد با این خردی دل

دریا را با کوه یکجا می خواهد

هم دریا هم کوه اندوها اندوه

از بس تنگي،دل صحرا مي خواهد

معنا معنا شعر در دل مي زايد

حالا اين كودك لالا مي خواهد

امشب را وقتي سر كردم با شعر

از من فرزندم فردا مي خواهد

فردا بی نان کو؟ بی نان ایمان کو؟

نان دادن سخت است بابا می خواهد

بی مجنون می دید شاعر صحرا را

مجنون هم آخر لیلا می خواهد

لیلا نانش نیست بی نان عاشق کیست؟

یاری هم ای یار یارا می خواهد

غرقم در دريا آه اي آدم ها

از دريا گفتن نيما مي خواهد


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 8:20 موضوع | لینک ثابت


غروب پرستاره

من اگرچه سرخ اگرچه زرد / یک غروبِ پرستاره ام

عـــقـــل ِ آ سـمـان نمی د هد / قد به قامت مناره ام

سایه پوش و روشنا نقاب /دیو رنگ و آدمی لعاب

هم شبیه شب هم آفتاب / کهنه برزخی هماره ام

چیستم ؟ علامت سؤال / کیستم؟ دچار قیل و قال

با گزاره ام نهاد نيست؟يا نهاد بی گزاره ام؟

اي من ای تو همنورد من / زوج منحصر به فرد من

می بری کجا مرا؟ کجا؟ /این میانه من چه کاره ام ؟

بی تو لحظه ای نزیستم ؛ من توام ،همین که نیستم

هیچ کس نگفت کیستم یا چرا چنین دوپاره ام؟

ای بهار سر سپردنی بر تنم چه سبز می تنی

تا دوباره و شکفتنی با تنت نمانده چاره ام

با منی که می شناسمش می روم دوباره گم شوم

ناگهان تو شعر می شوی در کتاب پاره پاره ام

شعر سحر شد خرافه شد / قافیه چه بدقیافه شد

با تو چون به خواب خو گرفت/ چشم های استعاره ام

گشته جنگل اشاره ها / شب ز چشمک ستاره ها

پس بشارت طلوع ماه / می دهد کدام اشاره ام؟


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت


دل و غروب

دلي غروب كرده ميان سينه دارم

اگرچه با شب شدن میانه اي ندارم

دلم غروب كرده که با مسافر اشک

نماز عاشقی را شکسته می گزارم

دلم غروب كرده دلیل آن دلم بس

دلم غروب کرده دلیل هم بیارم؟!

مگر نگفته بودم که جز تو ای یگانه

میان هفت آسمان ستاره ای ندارم

در یغ کردی از من نگاه گاه گاهت

مگر چه کرد با تو دل گناه کارم؟

برای آن که با ماه به این افق بیایی

دلي غروب كرده نداشتم که دارم

غروب را که دیدند غراب ها رسیدند

كبوتران پریدند غریب از كنارم

دلی غروب کرده غمی رسوب کرده

چه خوب خوگرفتند به قاب انتظارم

غروب ، تك نوازش که تک ستاره باشد

به گاه سوزوسازش چه کار با سه تارم؟

غروب چيز خوبي است اگر ستاره باشد

تو را تو را كه دارم ستاره كم ندارم


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت


ساعت پنج و نيم عصر

ساعت پنج و نيم عصر

بر سرم مي شود خراب ساعت پنج و نيم عصر

راوي مـرگ آفــتـاب ساعت پنج و نيم عصر

خيمه شب بازي غروب باز آغاز مي شود

سـايه را مـي كـند نقـاب ساعت پنج و نيم عصر

چشم بندي كه مي كند چشم گل بسته مي شود

باغ را مي برد به خواب ساعت پنج و نيم عصر

ايستان بر دهان چاه مي فريبد مرا به ماه

پرده اي بر رخ از سراب ساعت پنج و نيم عصر

دست مي آورد فرا مي برد درخودم فرو

ورد جادويي كتاب ساعت پنج و نيم عصر

رانده از بهت مدرسه خانه مي خواندم به خويش

پرسشي مانده بي جواب ساعت پنج و نيم عصر

روي پرونده ي دلم مهر پروانه را گذاشت

پيله ي پير اضطراب ساعت پنج و نيم عصر

مي كشم دامنش به زار تا نگه دارمش به زور

مي دود هرچه با شتاب ساعت پنج و نيم عصر

آسمان مكث كرد و پس برق زد چشم ابرها

عكس شب شد شبيه خواب ساعت پنج و نيم عصر

تند اين سان كه مي رود كاش مي شد نگاه كرد

لحظه را در حصار قاب ساعت پنج و نيم عصر

هجرت آفتاب را من كه باور نمي كنم

مي دهد هرچه آب و تاب ساعت پنج و نيم عصر

از همان هفت صبح هم خبر شب موثق است

بر سرم مي شود خراب ساعت پنج و نيم عصر


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 15:24 موضوع | لینک ثابت


غــــــروب2

غروب مي آيد از راه ،هراس ِ جنگل گواه است

درخت دلشوره دارد ، تبر به فکر ِ گناه است

کبوتر آمد چه پرشور: غروب مي آيد از دور

کلاغ پر زد به پرخاش که اين دروغي سياه است

غروب مي آيد از راه شبيه ِ شب خواه ناخواه

اگرچه انگار صبح است اگرچه شب نابگاه است

غروب دستش که باز است زبان ِ سايه دراز است

به پاي ِ پرواز زنجيردرخت هم راه راه است

درخت طاقت ندارد به باد عادت ندارد

به بادکاران بگوييد: درخت بودن گناه است؟

غروب مي آيد آري درخت و چشم انتظاري

اگرچه قحط ستاره ست نگاه جنگل به ماه است


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت


قلم

بر دار كشيدند انگار قلم را

شاعر چه نشستي؟ بردار قلم را

داري كن و خود را بر دار بياويز

بادا كه نبيني بر دار قلم را

سنگ است وصبور است دروازه ي نور است

بر خويش نسازي ديوار قلم را

شمشير چه قسم است با عصمت اسمش

جايي كه قسم خورد دادار قلم را

كردار پلشت است قداره كشان را

نيك است هميشه پندار قلم را

از تيره ي شمشير سردار نگيرند

قومي كه گرفتند سالار قلم را

با باور مردم آن كار نكردند

آنان كه نكردند انكار قلم را

در كوفه ي تاريخ صدبار علي شد

تنها نگذاريد يك بار قلم را



 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت


پاییزی

چيزي نمانده است پاييز ماند ومن

از باغ بوته اي ناچيز ماند و من

با باد پويه اي بيهوده ماند و هيچ

از ابر گريه اي يكريز ماند و من

در خلوت فصول عزلت گزيده ام

از دوستان همين پرهيز ماند و من

زنجیر کرده ای در غار آتشم

با نبض سایه ها دهليز ماند و من

در مشت لحظه ها برگي مچاله ام

تقويم كهنه اي بر ميز ماند و من

در آرزوی آب بر چشمه ی سراب

يك كوزه از عطش لبريز ماند و من

از نیش خند مرگ  بر چشم زخمی ام

اشک همیشه ای آویز ماند و من 

تاريخ را ببين تاريكزار خون

 با ننگ نامی از چنگيز ماند ومن

دیروزهای سبز یاد شما بخیر

امروز ِسوز وساز پاييز ماند ومن


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 1:23 موضوع | لینک ثابت


بنويس...

بنويس...

«هرکسی از ظن خود شد يارمن...»

هرمنوتيک ها می گويند معنای متن را مخاطب می آفريند.

 پس اين شعر را برپايه ذهنيات خود بفهميد اما بدانيد فهم شما کجا و نیت شاعر؟

 

بردار« گچ سفيد» را بنويس

بر« تخته سياه» قلب ها بنويس

بنويس که جای« آب بابا» نيست

در سايه ی« آی باکلا» جا  نيست

بنويس که« آب» را يکی گل کرد

« بابا»ی تو را دچار مشکل کرد

بنويس که« نان» به سفره آجر شد

نان، دشمن خونی تفکر شد

بنويس «انار» سهم« بابا» نيست

جز در سبد بزرگ «دارا» نيست

بنويس که مُرد« مرد در باران »

از بس که نگفت درد  با ياران

« کوکب خانم» دچار واريس است

« عباس » سپور شهر پاريس است

بنويس که« پشت ابر» ماهی نيست

شب بود و هنوزهست وراهی نيست

بنويس که« سيبِ» توی سينی کو؟

خوش رنگ ترين کتاب دينی کو؟

انگار «همای خنده رو» اخمو ست

« دندان» قشنگ خنده اش کرموست

هرچند کتاب عشق پيدا نيست

« تصميم » کسی هنوز« کبرا» نيست

بر زخم« کبوتران» نمک بيش است

« طوقی» مست خدايی خويش است

منت كش حاتمان فراوان اند

مردان عمل گرسنه ي نان اند

تا در ده ما سگ ِ نگهبان مرد

«روباه» «خروس» را به دندان برد 

«پترس» پسر شجاع در خواب است

در شهر اگرچه خوف سيلاب است

«دهقان» ماندست و آه و افسوسش

شرمنده که دزد برده فانوسش

لقمان از حرف خود پشيمان شد

با بي ادبان به لقمه مهمان شد

آموزه ي علم بهتر از ثروت

يك خاطره شد خيالتان راحت

معناي لغات را عوض كردند

نقض كلمات را غرض كردند

نيكي امروز عين دشنام است

مي ميرد مرد چون نكونام است

بنويس در اين زمانه ی ناساز

ديديم چه« روبهان حيلت ساز»!

خوردند «کلاغ» را، «پنيرش » هم

کندند« درخت» و گنج زيرش هم

«چوپان دروغگو » چه بسيارند!

هرچند که راست بر زبان دارند

از حمله ي گرگ ،قصه می خوانند

خود گرگ تمام گوسفندانند

با اين  همه همصدايی ما کو؟

شور« حسنک کجايی» ما کو؟

 


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت


صدايم كن

صدايم كن اي عشق از پشت ديوار اي عشق

دلم را ببر تا خيابان ديدار اي عشق

بكوچان مرا تا گلستانه تازگيها

از اين كوچه هاي پر از بوي تكرار اي عشق

برايم از آن سوي روشن چراغي بياور

كه شب مي تراود در اين سوي ديوار اي عشق

به آيين آيينه ها مهربان كن دلم را

دلي دارم از ظلمت كينه سرشار اي عشق

نشانم بده جاده هاي رسيدن كدام است

كه سرشارم از شور و مشتاق ديدار اي عشق


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 13:45 موضوع | لینک ثابت


بوي مرگ چلچله

آسمان بوي مرگ چلچله دارد

دشت رنگ درنگ قافله دارد

گرگ در غفلت هميشه ی جنگل

از شكست گوزن هلهله دارد

دست من در سكوت مبهم سنگر

از گلوي مسلسلم گله دارد

پاي پرآبله براي گذشتن

باز شوق شكست سلسله دارد

سالها سوي مرز عشق دويديم

عشق از ما هنوز فاصله دارد

در دل عاشقان تراكم خشم است

دل من انتظار زلزله دارد


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت


سفر به خير

گذاشتي و گذشتي سفر به خير پرستو

از اين ديار پلشتي سفر به خير پرستو

براي خاطره ماندن در اين زمانه ي خالي

چه صج ساده ي مشتي سفر بخير پرستو

به زير بال تو قرآن نوشته اند ،؛دلم را

بده تبرك ِ گشتي سفر بخير پرستو

گرفت دامن او را كه ريخت خون تو را باز

سياوشانه به تشتي سفربخير پرستو

در اين حصار ملالت نبود ونيست مجالت

برو که لايق دشتي سفر به خير پرستو



 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت


بهانه

دلم ستاره را بهانه مي كند

ستاره را دلــم رهـا نمي كند

صدا زدم چقدر ستاره را ولي

ستاره اي مــرا صـدا نمي كند

اگرچه من شبم، نبود باورم

ستاره هـم به شب وفـا نمي كند

ستاره گرچه رو به من نشان نداد

به اين خوشم كه باز ريا نمي كند

نگاه او اگر اشاره اي كند

ستاره از شـبم ابـا نمي كند

شب است واضطراب ستاره ام بتاب

دلم تو را هنوز بهانه مي كند


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت


سرود زیراب ته نوم قربون

 

ميها نَشونه اون ديم        وارش دَهيته تيم تيم

وارش دَهيته هارش         چَنده قَشِنگه وارش

زيراب مه سرزمينه         وارش وِنِه شِئينه

زيراب، ته نوم ِ قربون       سبزه، ته سر، ته سامون

شوشو، دَرِنه روجا          داردار، دياره، کوه جا

داردارِسر، صدائه            مه وِسته آشِنائه

نِي زَنده پيرِ گالش            بِلبِل بِموئه خوندِش:

زيراب، ته نومِ قربون        سبزه، ته سر، ته سامون

جِنگِل وِنِه حصاره             شهرِ ميون، تِلاره             

زيراب ره دارنه ديدِن        مردم اگه بَموندِن

هرگز نشونه مه ياد           زيراب ره کِمبي آباد

زيراب، ته نومِ قربون         سبزه ،ته سر، ته سامون


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


شورای شهر

چند سال پیش شاعر پیش کسوت شهر ما زیراب آقای ذبیح الله ذبیحی نامزد شورای شهر شد اما رأی لازم را کسب نکرد این شعر را به احترام او سرودم .

شاعري[1] از شهرِ زيبا گفت

ازشکوهِ صبحِ فرداگفت

شهر را يک شهرِ آبي خواست

کوچه ها را آفتابي خواست

من نمي گويم که او بد گفت

از نود ناگفته ،از صدگفت

شهرِ ما هرچند زيبا نيست

دردِ ما اي دوست اينها نيست

اين که »من« ها» ما « نشد درد است

قطره ها دريا نشد درد است



ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت


عكسي از شهر زيراب

زیراب ته نوم قربون      سبزه ته سر ته سامون    


 

نوشته شده توسط امیرحسین بهمنی در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 16:33 موضوع | لینک ثابت


set as your home page >